محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4770

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : على از نماز خويش بگشت و گفت : « سخت مىناليد ترتيبش اينست . » آنگاه پاى خويش را دراز كرد كه كند را بر آن نهادند . عبد « الله بن عمران گويد : كسى كه آنها را سوى ربذه برد ابو الازهر بود . حسين بن زيد بن على گويد : صبحگاه به مسجد رفتم فرزندان حسن را ديدم كه همراه ابو الازهر از خانهء مروان برونشان مىآوردند كه مىخواستند آنها را سوى ربذه برند چون باز گشتم جعفر بن محمد از پى من فرستاد كه پيش وى رفتم . گفت : « چه خبر دارى ؟ » گفتم : « فرزندان حسن را ديدم كه در محملها حركت مىدادند . » گفت : « بنشين . » و غلام خويش را خواست آنگاه پروردگار را بسيار خواند ، سپس به غلام گفت : « برو و وقتى حركتشان دادند بيا و به من خبر بده . » گويد : فرستاده بيامد و گفت : « آنها را بياوردند . » گويد : جعفر بن محمد بر خاست و پشت پرده اى مويين بايستاد كه از پشت آن مىديد و كسى او را نمىديد . عبد « الله بن حسن را در محملى رو به روى خويش ديد كه سياه پوشيده بود و همه خاندان وى چنان بودند . گويد : و چون جعفر در آنها نگريست چشمانش گريان شد چنان كه اشكش بر ريشش روان شد . آنگاه رو به من كرد و گفت : « اى ابو « عبد « الله به خدا از پس اينان ، بخاطر خدا حرمتى را محفوظ نميدارند . » مصعب بن عثمان گويد : وقتى فرزندان حسن را بردند حارث بن عامر آنها را در ربذه بديد و گفت : « حمد خداى را كه شما را از ولايت ما بيرون كرد . » گويد : حسن بن حسن آمادهء پاسخ گويى وى شد كه عبد « الله به دو گفت : « قسمت مىدهم كه خاموش بمانى . » ابن ابرود ، حاجب محمد بن عبد « الله ، گويد : وقتى فرزندان حسن را حركت دادند